أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
455
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
هيچ زن و فرزند « 1 » نماند . در سال هفتم خود « 2 » را به بندگى « 3 » به يوسف فروختند و غله استدند « 4 » . چون سه ماه از سال گذشت آن « 5 » غله « 6 » سپرى شد « 7 » . برخاستند « 8 » و بدر سراى « 9 » يوسف آمدند و گفتند : غله مىبايد . يوسف گفت : بها مىبايد . گفتند : آن دى بود كى ما به صفت آزادى « 10 » مىبوديم ، اكنون ما بندهايم و تو خداوند « 11 » و در ميان خداوند « 12 » و بنده « 13 » بها نباشد . يوسف گفت : راست مىگوييد ، غله بداد و بها « 14 » نخواست « 15 » . نكته : يوسف مصريان را بخريد و نعمت داد و قيمت در ميان نه . ملك تعالى مؤمنان را بخريد ، چه عجب اگر فردا رحمت كند و طاعت در ميان نه . قصه : پس يوسف ايشان را قوت مىداد « 16 » شش ماه ديگر ، چون شش ماه تمام شد ، در انبارها چيزى « 17 » نمانده بود . يوسف دلتنگ شد و سه ماه ديگر از قحط مانده بود « 18 » . جبرئيل آمد و گفت : يا يوسف ملك تعالى مىگويد « 19 » هيچ اندوه مدار « 20 » . ما لقاى ترا درين « 21 » سه ماه « 22 » غذاى ايشان ساختيم « 23 » . در هر ماهى يكبار بصحرا شو و نقاب از جمال خويش بردار ، تا اهل مصر نظرى در تو نگرند ، چنان مدهوش جمال تو گردند ، كى تا سى روز از طعام و شراب « 24 » ايشان را « 25 » ياد نيايد . پس يوسف برنشست با هفتصد هزار سوار به صحراى مصر بيرون شد و بفرمود تا منادى « 26 » كردند : هر كس كى از سوز گرسنگى مىنالد بايد كى بدر آيند « 27 » . زن و مرد ، پير و جوان از مصر بدر شدند . تخت زرين بياوردند و بر سر
--> ( 1 ) - « زن و فرزند » ندارد ( 2 ) - خويشتن ( 3 ) - « به بندگى » ندارد ( 4 ) - همىستدند ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - برسيد و هيچ نماند ( 7 ) - « سپرى شد » ندارد ( 8 ) - در متن : برخواستند ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - آزادان ( 11 ) - خداوندى ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - + خداوند ( 14 ) - قيمت ( 15 ) - + قصه ( 16 ) - همى ( 17 ) - هيچ ( 18 ) - از « يوسف دلتنگ . . . » ندارد ( 19 ) - « ملك تعالى مىگويد » ندارد ( 20 ) - + كه ملك تعالى سه ماه ديگر لقاء تو سبب ( 21 ) - « ما لقاء ترا درين » ندارد ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - ساخته است ( 24 ) - شرايشان ( 25 ) - « ايشان را » ندارد ( 26 ) - ندا ( 27 ) - بصحرا آيد